تبليغاتX
Welcome To HarryGon.Blogfa.Com






خبر ::::: _-_-__-_-_


کتاب هفتم هری پاتر با نام
هری پاتر و قدیسان مرده وار ( قدیسان مرگبار) کمتر از ۱۰ روز پس از مشخص شدن نام رسمی آن و ثبت در اسناد و مدارک بعنوان پر فروش ترین کتاب در صدر کتاب های پیش خرید شده قرار گرفته شد.

همچنین دی وی دی فیلم هری پاتر و محفل ققنوس احتمالاً خیلی بعد از زمان انتشار رسمی فیلم منتشر شود و دلیل آن هم کیفیت ۶ برابر دی وی دی های نسل جدید یعنی اچ دی اعلام شده است.

و آخر اینکه فیلم پنجم هری پاتر با توجه به آمار رسمی و موثق پر بیننده ترین فیلم انتخاب شده است. این در حالیست که این فیلم هنوز انتشار رسمی نشده است و در صدر این لیست مرد عنکبوتی ۳ و جزایر کرائیب قبلا بوده اند.


مصاحبه با کلمنس پوئسی:
کلمنس نقش فلور دلاکور رو در هری پاتر و جام آتش بازی می کنه. با او مصاحبخ ی انجام دادیم تا از جزئیات انتخاب شدن او برای این نقش سر در بیاریم و در مورد احساس او برای بازی کردن در این نقش از وی سوالاتی کردیم.
س: می توانی به ما بگویی که چگونه شد که این نقش به تو داده شد؟
- به سادگی! من در حال صحبت با کارگردانی که او را می شناختم بودم. او به من گفت که به دنبال یک سری (چه خبره؟!-مری تات) دختر می گردند ، برای ایفای نقش در هری پاتر 4 و افزود: ممکن است سن تو برای این نقش زیاد باشه ولی امتحان کردن ضرری نداره. من هم این کار را کردم و چند هفته بعد با مایک نیوئل وقتی که به پاریس اومده بود ملاقات کردم و سپس برای یک مصاحبه به لندن آمدم و به این ترتیب برای بازی در این نقش پذیرفته شدم.
س: برای دادن خبر پذیرفته شدن در این نقش به تو تلفن زدند؟
- بله.
س: در آن لحظه چه احساسی داشتی؟
- بسیار خوشحال بودم.
س: از این واقعیت که قرار بوده در فیلمی با این مقیاس بازی کنی ترسیده بودی؟
- مطمئنا ! این را می دانستم که این تجربه ای نیست که در زندگی به طور مکرر اتفاق بیافتد. بودن در فیلمی به این بزرگی و زندگی کردن با این شور و هیجان وقایع روزمره ای نیست. پس در جواب سوال شما باید بگویم بله. من برای ایفای این نقش بسیار مضطرب بودم. من نقشه ی خاصی برای زندگی خود نداشتم و مایل به رفتن به دانشگاه بودم حتی اگر این کار را نمی گرفتم به دانشگاه می رفتم ما بازی کردن در فیلم هری پاتر شانسی و موقعیتی بود که نباید از دست می دادم.
س: قبل از بازی کردن در این نقش به چه اندازه از فلور دلاکرو شناخت داشتی؟
- خوب من قبلا کتاب را خوانده بودم و بر مطالب داخل کتاب مسلط بودم و می توانستم حدس بزنم که چه اتفاقاتی در فیلم خواهد افتاد.(چه عجب یکی کتاب رو خونده بوده!!-مری تات)
س: قبل از انتخاب شدن برای بازی در این نقش طرفدار کتاب های هری پاتر بودی؟ آیا تمام کتاب هایی را که تا آن موقع به بازار آمده بودند را خوانده بودی؟
- من چهار کتاب اول را خوانده بودم و از آنها بسیار خوشم آمده بود پس می توانید بگویید من از طرفداران هری پاتر هستم.
س: بعد از خواندن 4 کتاب اول کتاب های بعدی را هم خواندی؟ چون کاراکتر فلور در کتاب های بعدی نیز وجود دارد؟
- بله به من هم چنین گفته شده است(!) ، اما بعد از آن دیگر کتابی از کتاب های هری پاتر را نخوانم. من سعی کردم در استراحت بین سکانس ها کتاب پنجم را بخوانم اما میسر نشد. باید یک وقت خاصی را به خواندن این کتاب ها اختصاص دهم.
س: تو در فیلم های بعدی حضور خواهی داشت و تصمیماتی مبنی بر بازگشت تو و حضور در فیلم های بعدی هری پاتر وجود دارند؟
-نمی دانم.
س: علاقمند به حضور در فیلم های بعدی هستی؟
- بله ، چرا که نه!!!!(آخه کی نیست؟!!سوالا می کنن!!-مری تات)
س: فلور شخصیتی است که توجه مردان را را به خود جلب می کند بازی کردن در این نوع نقش چگونه بود؟
- من در زندگی خارج از نقش، چنین دختری نیستم(!) اما وقتی در حال ایفای نقش بودم به همه ی بازیگران مرد گفته شده بود که وقتی از جایی رد می شوم به من خیره شوند ( عجب!!!-مری تات) که این باعث سهولت بازی در این نقش برای من شد.
س: حدس می زنم سکانس های بسیاری وجود داشتند که در آن تعداد زیادی از مردان به تو خیره می شدند. آیا انجام این سکانس ها برای تو خنده دار بود؟( یک باره دیگه:والا ما که این سکانس ها رو ندیدیم!!-مری تات)
- بله واقعا خنده دار و جالب بود!!
س: در بسیار از سکانس ها تو و دنیل رادکلیف با هم ایفای نقش می کردید رابطه ی تو با او چطور بود؟
- بسیار خوب بود. او فرد بسیار جالبی است و تمایلات بسیار زیادی دارد (!) ما می توانستیم به جز صحبت درباره ی سینما ، درباره ی موزیک ، وقایع روزمره دنیا و بسیاری از چیزهای دیگر با هم صحبت کنیم. او واقعا عالی است و همیشه خوش اخلاق است. (ای بابا!! اینم اضافه شد!!-مری تات)
س: تو وقت زیادی را نیز با بازیگران دیگر گذراندی، رابطه ی تو با آن ها چگونه بود؟
- رابطه ی من با سایر بازیگران بسیار خوب بود. کار کردن با آن ها از این لحاظ مفرح بود که سکانس ها طوری بودند که ما به خاطر قسمت های مسابقه باید دائما به دنبال همدیگر می دویدیم(مگه گرگم به هواست؟!!-مری تات) و این باعث هیجان انگیزتر شدن کار بود.
س: جالب ترین قسمت اکشن فیلم برای تو کدام بود؟ همان طور که می دانیم سکانس های اکشن زیادی در این فیلم وجود دارد؟
- فکر می کنم که فیلمبرداری سکانس های اصلی( جزو آخرین قسمت هایی که من در فیلم حضور داشتم) از بقیه سکانس ها برای من لذت بخش تر بود. چون در سکانس هایی مانند این است که انسان باید از استعداد های بازیگری خود نهایت استفاده را ببرد. فیلمبرداری این سکانس زود تر از بقیه بود و پس از آن سکانس هایی که بیش از سکانس های دیگر برای من محبوبند آن هایی هستند که باید زیر آب انجام می شدند که تجربه ی جدیدی بود. این سکانس ها احتیاجی به توانایی بازیگری بالا نداشتند. اما ما باید یاد می گرفتیم که چطور غواصی کنیم که اگر به خودم بود و به خاطر این فیلم نبود هرگز این کار را یاد نمی گرفتم(!) ما حدود یک ماه را صرف انجام سکانس های زیر آب کردیم و این چیزی نیست که در مدرسه ی بازیگری به شما یاد بدهند.(سنگ مفت، گنجشک مفت!!تازه یه پولیم میگیره!!-مری تات)
س: راجع به سکانس هایی که در آنها از جلوه های ویژه استفاده شده بود به ما بگو؟ آیا تو سکانس های زیادی را انجام دادی با چیزهایی که وجود خارجی نداشتند؟
- نه زیاد. ولی در سکانس های زیر آب از جلوه های ویژه ی زیادی استفاده شده بود. اما من در این سکانس ها قادر به دیدن چیزی نبودم . بنابراین حتی اگر این موجودات خیالی هم وجود خارجی داشتند من نمی توانستم آن ها را ببینم . در سکانس هایی که اژدها و موجودات تخیلی دیگری وجود داشتند هم از جلوه های ویژه استفاده شده بود. حتی در فیلم های معمولی هم به طور معمول شاهد استفاده از جلوه های ویژه هستیم.
س: یاد گرفتی که چگونه حرکات موزون (برره؟!!-مری تات) انجام دهی؟
- بله در طی جلساتی به ما آموخته شد و این بسیار جالب بود. این تمرینات دو هفته قبل از کریسمس برگزار می شد. این جلسات رقص با حضور همه برگزار می شد و اینکه هیچ کدام از ما قبل از آن این گونه حرکات موزون را بلد نبودیم باعث خنده دار تر شدن جو شده بود. ما آخرین هفته ی مانده به کریسمس را کاملا صرف تمرین رقص با یکدیگر کردیم و شور و هیجانی که بازیگران برای کریسمس داشتند به این تمرینات جلوه ی خاصی بخشیده بود.
س: جالب ترین قسمت فیلم برای تو کدام بود؟
- همه ی قسمت های فیلم بسیار مهیج بود. اما سکانسی که باید رد راههای پر پیچ و خم می دویدیم(منظورش مازه، مرحله ی سوم-مری تات) از همه جالب تر بود و سکانس های یول بال هم بسیار جالب بودند. سکانس های زیر آب هم همین طور( همه رو که گفتی که!!-مری تات) و در کل همه چیز راجع به این قیلم بسیار تکان دهنده و مهیج بود و بازی کردن در آن 8 ماه مانند بودن در تعطیلات بود.
س: بازی کردن با این همه ستاره های بزرگ سینما تو را مضطرب می کرد؟
- حقیقتا نه. آن ها شخصیت هایی هستند که همه در گذشته در فیلم های بزرگی بازی کرده اند. من به فیلم های آنان علاقه دارم اما همهی ما انسانیم و من در بسیاری از جهات با آن ها برابری می کردم. (ایول خوشم اومد. خب راست می گه. چون خودشم قبلا فیلم بازی کرده!!-مری تات)


مصاحبه با استنسیلاو ایانوسکی :
استن نقش ویکتور کرام رو در هری پاتر و جام آتش ایفا می کند. با او مصاحبه ای کرده ایم تا در مورد چگونگی پذیرفته شدن او برای نقش ویکتور از او اطلاعاتی کسب کنیم!!

س: می توانی به ما بگویی که چگونه این نقش به تو رسید؟
- رسیدن این نقش به من مثل یک داستان غیرقابل باور می ماند چیزی که اتفاق افتاد این بود که می خواستند از مدرسه ی من(که در حال حاضر مدرسه ی قبلی من است) سه نفر را برای بازی در فیلم هری پاتر انتخاب کنند و این انتخاب تنها شامل دانش آموزان رشته ی بازیگری می شد و چون من دانش آموز این رشته نبودم شامل من نمی شد. یک روز من برای ثبت نام نوبت عصر دیر به مدرسه رسیدم برای ثبت نام به به سمت اتاق مدیر می دویدم که بر حسب اتفاق یکی از کسانی که بازیگران جدید هری پاتر و جام آتش را انتخاب می کردند در آنجا حضور داشت. من نمی دانم چرا ولی تا او مرا دید از من خواست که برای یک مصاحبه نزد او بروم و من برای این مصاحبه پیش او رفتم و آخرین نفر در صف بودم، من حتی دانش آموز رشته ی بازیگری هم نبودم، همه از یکدیگر سوال می کردند که او چرا در اینجا حضور دارد و بعد از مصاحبه من باید به دو جلسه ی تمرین هنرپیشگی می رفتم که این کار را نکردم چون به دلایلی نمی توانستم برای همین با خود فکر کردم که دیگر تمام شد من شانس خود را از دست دادم و نمی توانم این نقش را تصاحب کنم.
ولی بعدا من یک تماس تلفنی دریافت کردم..... آنها از اینکه من به این دو جلسه ی تمرین نرفته بودم بسیار ناراحت بودند. ولی من دوباره به ملاقات دستیار کارگردان یعنی فیونا ویر رفتم و او مرا به مایک نیوئل معرفی کرد.....او با من یک مصاحبه انجام داد و به نظر او من بهترین فرد برای ایفای این نقش بودم! ( با اون نظرش!!-مری تات)
س: این داستان بسیار جالبی است اما می خواهم بدانم که تو از ابتدا هدفت این نبود که برای گرفتن این نقش اقدام کنی و رسیدن این نقش به تو کاملا اتفاقی بود؟(خوب معلومه دیگه!!-مری تات)
-من چون دانش آموز رشته بازیگری نبودم نمی توانستم برای گرفتن این نقش اقدام کنم.
س: می توانی احساس خود را هنگامی که فهمیدی این نقش به تو رسیده است را توصیف کنی؟
- خوب من یکجورایی(!) مطمئن بودم که ایفای این نقش به عهده ی من خواهد بود..... نمی دانم چه طوری ولی یک ندای درونی به من می گفت که این نقش به من خواهد رسید(خوب معلومه خودشون انتخابش کنند و جلسات بازیگری رو هم نره باز هم بخوانش باید هم ندای درونیش بهش بگه!!-مری تات) من به مادرم گفتم که قرار است در هری پاتر بازی کنم او گفت برو خودتو سیاه کن(!!!!!) از آنجایی که من به خودم بسیار مطمئن بودم ، می دانستم که این نقش به من خواهد رسید(چه از خود متشکر!!-مری تات). یک روز که در کلاس نشسته بودم خدمتکار خانه ما به مدرسه آمد و من را از کلاس درس بیرون کشید و به من گفت: حدس بزن چه اتفاقی افتاده است؟! قرار شده تو در فیلم هری پاتر بازی کنی! ما من زیاد از این خبر تعجب نکردم!!!
س: و بعد از آن دوباره به کلاس درس بازگشتی؟(نه تو حیاط قدم زده!!-مری تات)
- بله وقتی که برگشتم همه از من پرسیدند که چه اتفاقی افتاده است و من به آنها گفتم که من عهده دار یک نقش در فیلم هری پاتر شده ام و بعد از آن کلاس از شور و هیجانی که ایجاد شده بود به کلی به هم ریخت.
س: تو قبل از بازی در این نقش از طرفداران داستان های هری پاتر بودی؟
- خوب من هیچ کدام از کتاب ها را نخوانده بودم ولی همه ی فیلم های ساخته شده را دیده بودم و بعد از گرفتن این نقش بلافاصله شروع به خواندن کتاب چهارم کردم تا از اتفاقات درون فیلم مطلع شوم اما در کل می توانید بگویید که من یکی از طرفداران هری پاتر بوده، هستم و خواهم بود.(آفرین!-مری تات)
س: اولین درک تو در مورد کاراکتری که باید بازی می کردی چه بود؟ و در مورد آن چه عقیده ای داشتی؟
- من قطعا از او خوشم آمد فردی با اعتماد به نفس بالا، ورزشکار مورد علاقه ی همه و با علاقه شدید به رقابت.
س: رابطه ی تو با اما چگونه بود؟
-من با او قبل از اینکه سکانس های مشترک را با هم انجام دهیم آشنا شدم.... او واقعا دختر خونگرمی است و ما دوستان خوبی برای یکدیگر شدیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
س: در فیلم یک سکانس یول بال وجود داشت که در آن تو و هرمیون باید با هم می رقصیدید... آیا برای این کار آموزش رقص دیدی؟
-بله ما یک مربی رقص داشتیم که به مدت 2 هفته رقصیدن را به ما آموخت.
س: آیا با همه به خوبی کنار می آمدی؟
-بله با همه، از همان اول با همه به خوبی کنار می آمدم.(نه همشون با هم می جنگیدن!!-مری تات)
س: حتی روپرت که نقش رون را بازی می کند؟ چون روپرت به هیچ وجه از کاراکتر تو خوشش نمی آید. آیا واقعا این طور است؟(روپرت نه.. رون از ویکتور کرام خوشش نمیاد.. چی کار به روپرت داره؟!!-مری تات)
- نه او در ابتدا از کاراکتر من خوشش می آید .. او حتی آرمی که عکس من رویش بود را هم به همراه داشت اما وقتی که بین شخصیتی که من بازی می کنم یعنی ویکتور و هرمیون رابطه ای بر قرار می شود نفرتی در درون او نسبت به ویکتور پیدا می شود.
س: فکر می کنی بتوانی به یک بازیگر بزرگ و تراز اول تبدیل شوی؟
- من دوست دارم به یک بازیگر بزرگ تبدیل شوم و در فیلم های بیشتری به ایفای نقش بپردازم..... شاید یک روز من ((کیانو ریوز)) بعدی بشوم!!!!!( اوه!اوه! اوه!!-مری تات)
س: فیلم را دیده ای؟ و طریقه ی بازی کردن خود را به عنوان یک تماشاگر مشاهده کرده ای؟
- خوب من فقط تیکه های کوچکی از فیلم را دیده ام همراه با دو فیلم تبلیغاتی که از آمیختن سکانس های مختلف فیلم جام آتش درست شده اند و واقعا از آنها خوشم آمده است!
س: از کدام سکانس اکشن فیلم بیشتر خوشت آمده است؟
- سکانس هایی که در جاده های تو در تو و پر پیچ و خم انجام شده از همه بهتر بود چون شور و هیجان بسیاری داشت این سکانس ها اولین سکانس هایی بودند که ساخته شده اند (یعنی اولین بازی اش در این سکانس ها بوده ...همشون......... چون اولین تیکه ای که فیلم برداری کردند سکانس های مرحله ی سوم بوده-مری تات) تمام ما در هنگام انجام این سکانس ها ترسی واقعی را احساس کردیم........... همه باید وارد این جاده های پر پیچ و خم و گاهی اوقات هم در آن گم می شدیم(!) و همچنین از سکانس هایی که زیر آب انجام شدند هم بسیار لذت بردم چون باید به طریقه ای ماهرانه غواصی می کردم و در این زمینه آموزش های زیادی داده شد و محفظه ای که ما در آن غواصی می کردیم و از ما فیلم برداری می شد سیاه رنگ و تاریک و ترسناک بود ولی من از انجام کارهای جدید خوشم می آید برای همین این کار را انجام دادم.( نه تورو خدا انجام نمی دادی!-مری تات)
س: می توانستی ببینی که زیر آب چه کار می کنی؟
- وقتی در حال تمرین کردن بودیم درون محفظه ی آب به خاطر چراغ های درون آن بسیار روشن بود و می توانستم ببینم که کجا هستم و ولی برای فیلم برداری باید محفظه تاریک می بود . چراغ های درون آن خاموش. بنابراین من می دانستم که چه کار می کنم و کجا هستم!
س: کار کردن با آن همه موجودات ویژه چه طور بود؟
- من از تخیلات بسیار خوبی برخوردار هستم و در هنگام اجرای نقش در درون مغز خود تصور می کردم که این موجودات وجود خارجی دارند و به خود می گفتم که فرض کن که همه ی این چیزها واقعا در اینجا حاضر هستند و کار خود را انجام بده.
س: در هنگام ایفای نقش به تو خوش گذشت؟ در تکه ای از فیلم تو اسم هرمیون را اشتباه می گویی این باعث خندیدن تعدادی از مردم می شود... آیا فیلم برداری این سکانس جالب و خنده دار بود؟(این دفعه هم می گم: والا ما که ندیدیم!!-مری تات)
- بله صد در صد!! نه فقط در درون فیلم بلکه در وقت هایی که در حال استراحت بودیم به ما خیلی خوش می گذشت .... مثلا یک بار مشغول خوردن بستنی و کیک بودیم که به سرمان زد و شروع کردیم به پرتاب کرن کیک به طرف همدیگر(البته به شوخی) که این باعث شد که لباس های مخصوص بازیگری ما کثیف بشوند.
س: بعد از این چه اتقاقی خواهد افتاد؟ همان طور که می دانی ویکتور کرام در کتاب های بعدی نقش خاصی ندارد؟
- نمی توان پیش بینی کرد.... آنها ممکن است من را برگردانند شاید هم نه.


مصاحبه اما و دن و روپرت با مجله Bravo

 

اونا مشهورترين نوجوانان دنيا هستند. ميليونها سينمارو مشتاقانه ماجراهاي دنيل رادکليف(16 ساله) روپرت گرينت(17ساله) و اما واتسون(15 ساله) را دنبال ميکنند. اما اونا در اوقات فراغتشون چيکار ميکنند؟ مجله BRAVO طي يک ملاقات خصوصي در لندن سوالاتي از اين سه نوجوان پرسيده که با هم ميخونيم:

BRAVO : دنيل، در نقش هري پاتر براي اولين بار عاشق شدي... هنوزم وقت ملاقات با دخترها خجالت ميکشي و دستپاچه ميشي؟ (منظور به هريه خجالتيه توي فيلم و حال حاضره دنيل هستش)
دنيل: فراموش نکنين که دنيل در اون فيلم 14 ساله بود. من الآن 16 سالمه. در حال حاضر در مورد درست رفتار کردن با يه دختر به خودم مطمئن نيستم. ولي فکر کنم همه ي مردها يه همچين مسيري رو طي ميکنن. يه جور احساس خنده دار و مضحک...

BRAVO : ولي ديگه اين زمان تموم شده, يا...
دنيل: خوب، من يه کمي خونسردتر شدم. خودداري من از صحبت کردن و نزديک شدن به دخترها يه خرده کمتر شده. قبلاً (منظور به تازگي) از دو سه تا دختر پرسيدم که دلشون ميخواد با من به بيرون بيان يا نه.*

BRAVO :در مورد تو چي روپرت؟
روپرت: در حال حاضر مهمترين چيز واسه ي من گواهينامه ي رانندگيمه. من عاشق نشستن در Opel Corsa خودمم. پيشرفتم تا الآن تقريباً خوب بوده. البته دو سه بار توي چند موقعيت خطرناک قرار گرفتم. ديگه نمي تونم تا وقتي که قراره با يه ماشين آمريکايي توي لندن گشت بزنم صبر کنم. بعد از اين اتفاق ميتونيم با هم درباره ي دخترا حرف بزنيم.(خنده)

BRAVO : چه چيزي در يه دختر ميتونه برات جذاب باشه و تو رو علاقه مند کنه؟
روپرت: نميدونم. چيزهاي مثل خوش مشربي و شوخ بودن. طرف بايد خيلي بامزه باشه و بايد يه ... بزرگ داشته باشه(خنده)** منظورم اينه که اگه خوش هيکل باشه...

BRAVO : اما، تو تنها دختر در گروه سه نفره ي هري پاتر هستي. پسرها هنوزم مثل همون اولا با ادب هستن؟
اما: از يه نظر ديگه منظورتون اينه که روپرت مرتب چشمش به سينه هاي منه؟***(خنده) {روپرت سرخ ميشه و با خجالت به زمين نگاه ميکنه} روپرت، اين فقط يه شوخي بود. ما چندين ساله که مثل يه خانواده هستيم. ما بيشتر وقتها با هميم و صميمي ترين دوستاي همديگه به حساب ميايم. از طرف ديگه از فيلم اول تا الآن هيچ چيز تغيير نکرده بجز اينکه ما به چشم يه همراه به هم نگاه نميکنيم بيشتر به همکارهايي شبيه هستيم که دوستيه عميقي بينشون وجود داره.

BRAVO : تو هم وقتي ميخواي به پسرها نزديک بشي خجالت ميکشي و دستپاچه ميشي؟
اما: در سن و سال من، موقع ارتباط برقرار کردن با پسرها خجالت و دستپاچگي يه امر عاديه وخيلي پيش مياد. ودر اين جور رابطه ها... نميدونم چطور بگم... اينکه يه نفر آدم رو بازي بده خيلي زشت و غيرقابل فهمه. فکر کنم من خوش شانسم چون کسي هست که در اين مورد بهم کمک کنه.

BRAVO : اون مرد خوشبخت کيه؟
اما: از خوشبخت بودنش اطلاعي ندارم!(خنده) منظورم کارگردان قبليمون مايک نيوئل بود. اون همه ي بازگرا رو يه جا جمع کرد و در مورد فيلمبرداريه صحنه ي هاي رمانتيک و عشقي ازمون نظر خواست. خيلي ترسيده بودم. احساس ميکردم خيلي تحقير شدم ولي بعد ديدم که همه براي گرفتن اين صحنه ها مجبورن خودشونو گول بزنن. حالا من از گول زدن خودم ديگه متاسف نيستم و در اين مورد هم ترسم ريخته!!!

BRAVO : دنيل، راسته که تو با پرنس ويليامز گلف بازي ميکني؟
دنيل: باور کن زندگيه من خيلي عادي ميگذره. من مطالعه ميکنم، ياد ميگيرم، گيتار ميزنم، و به خانواده و دوستانم متکي هستم. به غير از بازي با روپرت من با هيچکس ديگه گلف بازي نکردم و هرگز هم پرنس ويليامز رو ملاقات نکردم. شايد تو، روپرت؟

روپرت: درسته که من گلف بازي ميکنم ولي تا به حال هيچوقت موقع بازي پرنس ويليامز رو نديدم.

BRAVO : اما، تو وقتهايي که بيکاري رو چطوري ميگذروني؟
اما: من عاشق موسيقي هستم. و در حال حاضر از Destiny's Child خيلي خوشم مياد. به غير از اون. من عاشق تنيس هستم. بعضي وقتها که مامانم اجازه بده پامو تو آشپزخونه بذارم غذاهاي ايتاليايي مي پزم. عاشق مطالعه هم هستم.

BRAVO : دنيل، شما معروفترين فرد 16 ساله ي دنيا هستي. مي توني آزادانه تو خيابون قدم بزني؟
دنيل: مشکلي نيست. منظورم اينه که من عينک معروف هري پاتر رو تو خيابون نمي زنم. جدا از اون من موهامو کوتاه کردم و راستش بخاطر اين کار يه خرده پشيمونم چون مرتباً گوشام يخ ميزنه!!

BRAVO : روپرت، هري پاتر تا چه اندازه زندگي تو رو تغيير داد؟
روپرت: من ميدونم تو زندگي ميخوام چکار کنم(هدفمو ميدونم). البته وقتي کوچيک بودم دلم ميخواست راننده ي کاميون بارهاي بستني بشم.(خنده) بديهيه که روي اين تصميم تجديدنظر کردم!

BRAVO : دنيل، بزودي 16 سالت تموم ميشه. متاسف نيستي که بزودي ديگه نميتوني ديوونه بازيهاي يک نووجون رو در بياري و شيطوني کني؟
دنيل: منظورت اينه که من دوست دارم خودمو سوراخ سوراخ کنم؟ (فکر کنم منظورش سواخ کردن صورت براي حلقه و نگين و اين چيزا باشه چون خودش واضحاً نگفته) نه، فکر کنم اين کارا ماله کسائيه که با شکم پر از آبجو موتورسواري ميکنند نه من! و يا تاتو و خالکوبي روي صورت؟ من واقعاً به اين کارا احتياجي ندارم. من عاشق موزيک هستم. اما هيچوت موزيکهاي سنگيني مثل Slipknot و Limp Bizkit مورد علاقه ي من نبودن. فکر نکنم هرگز در اين موارد غفلت کنم و خودمو فراموش کنم.

BRAVO : پس، در حال حاضر و با اين نوع زندگي احساس خوشبختي ميکني؟
دنيل: حقيقتاً آره. فقط بعضي وقتها، خيلي خوابهاي بد ميبينم. مثلاً خواب ميبينم که دارم ميميرم يا داره اتفاقات واقعاً بدي برام پيش مياد.... اما من به خودم ميگم که اين کابوسها فقط نشانه اي هستن بر اين که من قدر خوشبختيمو در زندگي واقعي بدونم.

توضيحات:
* در انگليسي جمله ي go out و يا همون Date رفتن به معني بيرون رفتن ساده نيست و معناش يه قرار ملاقات عاشقانه ست. يعني اگر يه زن و مرد فقط همکار باشن و برن بيرون از اين جمله استفاده نميشه و فقط کساني از اين کلمه استفاده ميکنن که منظورشون snoging که يه کلمه ي informal و عاميانه ست که به فارسي درست نميشه معنيش کرد و توي هيچ ديکشنري اي پيدا نميشه-يا لااقل من پيدا نکردم- ولي معني انگليسيش بوسيدن و نوازش کردن و در بغل گرفتن همديگه و بطور کلي معاشقه به مدت طولاني هستش که خانوم رولينگ به وفور از اين کلمه در کتابهاشون استفاده کردن مثلاً در روابط چو و هري، رون و لاوندر، هرميون و کرام، جيني و دين و... مثلاً در کتاب ششم وقتي رون و جيني دعواشون ميشه جيني اين کلمه رو در مورد کسايي که اسمشون وسط دعوا مياد ميگه و هري هم يکبار در مورد رون و لاوندر اين کلمه رو بکار مي بره.

** اين نقطه چين آخره جمله ي انگليسي ميوفته و منظور اينه که روپرت حرفشو کامل نزده و منم چون نميدونستم چي منظورش بوده جاشو نقطه چين گذاشتم، لطفاً بد برداشت نکنيد!!!

*** اينجا اما از کلمه ي chest استفاده کرده, البته مطمئناً همه منظورشو کاملاً مي فهمن!!! 




نگارده شده توسط آقا/خانم در ساعت 19:37 و تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385

لطفا براي بچه هاي زير 2 سال نيز بليط تهيه بفرمائيد
لطفا آب دهان خود را كف وب لاگ نريزيد
لطفا روي در دستشويي وب لاگ نام خود را هك نكنيد
لطفا وب لاگ ما خانه ي ما


مصاحبه ::::: _-_-__-_-_

مصاحبه اي با اما ي نازنين

× در اولين روز اردوي مدرسه ما بايد مي رفتيم کيفهامون رو که از اتوبوس بيرون گذاشته بودن پيدا مي کرديم و در کمد مخصوص خودمون ميذاشتيم. کيف من يکمي بزرگ و سنگين بود و منم انداختمش رو شونه ام و برگشتم به اتاقم. بعدشم براي رفتن به يه گردش همگي برگشتيم به محلي که اتوبوس اونجا بود. من يه ذره دير اونجا رسيدم. بخاطر همين دنبال يکي از دختراي همسال خودم گشتم که يه جفت از لباس زيرهام رو بدم به اون که يه جايي قايم کنه و همچنين بپرسم که کيا اومدن. يکي از دوستام که چشمش به لباس زيرها خورده بود از يه دختري پرسيد: اينا مال تو نيست ليزا؟ منم بدون فکر گفتم: نه!!! البته فکر کنم همه از سرخي صورتم فهميدن که اون لباس زيرا مال من بودن.

×يه روز من تنها خونه بودم و داشتم تکاليف هنر مدرسه ام رو انجام ميدادم و همزمان NZ Idol هم ميديدم. همونطور که داشتم تکاليفم رو بررسي ميکردم شروع کردم همراه با Rosita آواز خوندن و صداي اومدن برادرم رو نشنيدم. بديش اين بود که اون 2 تا از دوستانش رو هم با خودش اورده بود و يکي از اونا گفت: من اگه جاي تو بودم نميخواستم سال ديگه رو ببينم! بعدش بقيه اشون زدن زير خنده. خيلي خيلي وضعيت خجالت آوري بود!

× يکي از دختران مدرسه ي ما که خانواده ي خيلي پولداري داره هميشه جشن تولد هاي پرزرق و برق و باشکوه ميگيره و کلي خرج ميکنه. امسال هم والدينش براي تولدش 13 تا از بچه هاي مدرسه رو (اين جشن، تولد 14 سالگيش بود و با خودش 14 نفر ميشديم) به رستوران مجلل Sky Tower در Auckland براي صرف ناهار و بعد هم ديدن فيلم دعوت کردن. دوستم براي ناهار دو تا از پسرهاي مدرسه رو هم دعوت کرده بود که يکيشون هموني بود که من خيلي خيلي ازش خوشم ميومد و وقتي همون پسر دقيقاً اومد جفت من نشست حسابي دست پاچه شدم و قلبم تند تند ميزد. موقع سفارش غذا من اصلاً درست و حسابي به ليست غذاها نگاه نکردم، يه نگاه سطحي کردم و چشمم به خوراک ماهي غزل آلا با سس تاتار افتاد. با خودم فکر کردم وايييي من که قزل آلا دوست دارم حالا ببين با سس تاتار چقدر خوشمزه تر هم ميشه...... ولي! اَه اَه... وقتي آوردن ديدم چند تا تيکه ماهي نپخته و خيلي خيلي بدمزه توي ديس غذاي منه! به هر حال مجبور شدم وانمود کنم که غذا خيلي خيلي خوشمزه ست و تا ته بخورمش... قيافه ام حسابي ديدني بود!!!

× تابستون سال پيش منو دوستم يه ديوونه بازيه حسابي درآورديم. من واسه ي يک ماه بين فيلم هري پاتر و جام آتش استراحت داشتم تا هر کاري که ميخوام انجام بدم و دوستم سعي کرد پائين موهاي منو صورتي کنه که نتيجه ي کار يه رنگ خيلي خيلي وحشتناک بود... شاهکاري بود واسه خودش! اصلاً هيچ شباهتي به رنگ صورتي نداشت. واقعاً بي ريخت بود. من به معناي واقعي کلمه مجبور بودم به مدت سه هفته روزي سه بار موهامو بشورم تا شر اون رنگ مسخره رو کم کنم.

× وقت ناهار به بوفه ي مدرسه رفتم و يه رول سوسيس و يه قوطي کوک خريدم. وقتي خانم فروشنده ميخواست قوطي کوک رو به من بده خيلي اتفاقي قوطي از دستش ول شد و روي زمين قل خورد. اون خانوم رفت دنبالش و از زمين برش داشت و وقتي داشت بهم ميدادش اخطار کرد که يه مدتي صبر کنم بعد بازش کنم! خوب... من خيلي زود رول کوچيک سوسيسم رو خوردم و شروع کردم با دوستم قدم زدن . بهرحال من يادم رفت بود که نبايد قوطي کوک رو به اين زودي باز کنم. وقتي يه دور تو حياط مدرسه زديم بي هوا درش رو باز کردم... يهو سر قوطي منفجر شد و تمام کوک موجود توش، ريخت روي بلوز سفيد مدرسه ام!!! و تقريباً تمام پسرهاي اون اطراف اين منظره رو ديدن.... واقعاًً خيلي خيلي وضعيت ناجور و خجالت آوري بود!!!!

× هنوزم اولين باري رو که يکي از پسرهاي مدرسه ازم خواست باهاش بيرون قرار بذارم به روشني يادم مياد. خييييليييي خجالت کشيده بودم. همينجور خيره نگاهش ميکردم و نمي تونستم چيزي بگم. بعد از چند لحظه سکوت فقط تونستم با تمام قدرت فرار کنم....(خنده)

× به عنوان يه بازيگر سخت ترين کار براي تو جلوي دوربين چيه؟
اما: ممکنه به نظر شما اين مسخره بياد... من ميتونم جلوي دوربين ديوونه بازي دربيارم، گريه کنم، داد بکشم و تقريباً هر کارديگه اي که فکرشو بکنيد انجام بدم ولي وقتي ميخوام بخندم و خنده ام هم واقعي جلوه کنه، جداً مصنوعي از اب درمياد. خيلي خيلي با اين موضوع درگيرم. بعضي وقتها هست که موقع فيلمبرداري ما يه چيزي اشتباهي از دهنمون مي پره و کارگردان کات ميده چون من و دن و روپرت شروع ميکنيم به خنديدن و نميتونيم جلوي خنده امون رو بگيريم. ولي وقتهايي که شما جلوي دوربين ايستاديد و کارگردان ميگه "حرکت" و در اون صحنه از شما ميخوان که بخندين در اون لحظه خنديدن غيرقابل امکانه. هيچ محرک خنده اي وجود نداره. اين يکي از عيب هاي منه!!

× کار کردن توي فيلم چهارم مثل بقيه ي فيلمها بود؟
اما: نه، جداي از روش ساخت فيلم. فکر کنم از يه نظر کار کردن با کارگردان هاي مختلف يه شانس بزرگه، واقعاً جالبه چون هر دفعه اونا چيزاي جديد رو به من ياد دادن. من چيزاي خيلي زيادي از اونا ياد گرفتم. من عاشق سفر به زير دريا و استفاده از دستگاه تنفس غواصي هستم بنابراين قبلاً مدرک شنا رو گرفته بودم اما در زير آب مراحلي از ما ميخواستن انجام بديم که ما مجبور بوديم بخاطرش مدرک
PADI رو بگيريم تا بتونيم از دستگاه تنفس غواصي استفاده کنيم. چيزي که من قبلاً هيچوقت انجامش نداده بودم و يا کارهاي ديگه اي مثل اين!

× وقتي براي گذروندن با دوست پسر داري؟ اصلاً دوست پسر داري؟
اما: نه، در حال حاضر نه. اگه بخوام صادقانه بگم من وقتي براي گذروندن با دوست پسر ندارم چون واقعاً سرم شلوغه. روزها بلنده ولي وقتهايي هم که سر فيلمبرداري نيستم مجبورم به مدرسه برگردم. من امسال به يه مدرسه ي کاملاً دخترونه اومدم و گزينه ي زيادي واسه انتخاب ندارم. با پسرهاي زيادي ارتباط دارم که دوستهاي خيي خوبي واسه من هستن، ولي دوست پسرم نيستن.

× بخاطر شهرت زيادي که بدست آوردي والدينت محافظت بيشتري ازت ميکنن؟
اما: فکر کنم مامانم خيلي بادقته و شديداً مواظبه که من زندگي نرمالي داشته باشم. من اجازه دارم هر روز پياده به مدرسه برم و برگردم. ميدونم چطور بايد سوار اتوبوس و مترو بشم و از تونل عبور کنم. اون خيلي خيلي سعي ميکنه منو خاکي و معمولي بزرگ کنه.

× فکر ميکني رون و هرميون آخرش به هم ميرسن؟
اما: بايد بگم وقتي داشتم شاهزاده ي دورگه رو مي خوندم همش با خودم فکر ميکردم "بخاطر خدا هرميون و رون، ميشه اين مسخره بازيها رو تموش کنيم؟ ميشه لطفاً به همديگه برسيم؟ اين موضوع آخرش منو دق ميده!" اگه در پايان داستان اتفاقي براي اين دو تا نيوفته و بهم نرسن من حسابي ناراحت و نااميد ميشم. کلاً من دلم ميخواد جفت شدن رون و هرميون رو ببينم و خيلي مايلم هرميون از هوشش براي انجام کارهاي بزرگتر و باحالتر استفاده کنه. عاشق اينم که اون کارهاي هيجان انگيز انجام بده.

× دلت ميخواد با دن يا روپرت جفت بشي؟
اما: اوه، خداي من نه! واقعاً نه! صادقانه ميگم، من با دن و روپرت يه رابطه ي کاملاً خواهرانه دارم و اونا براي من درست مثل برادر هستن. مثل اين ميمونه که شما با برادرتون در مورد بوسه و عشق بازي صحبت کنيد. اين خيلي مسخره و زشته. خيلي عجيب غريبه... اصلاً خوب نيست.

× اگه ديگه نتوني در فيلم هاي هري پاتر بازي کن، چه حسي نسبت به کس ديگه اي که نقش هرميون رو بازي ميکنه داري؟
اما: خدا نکنه! مطمئناً از اين موضوع متنفرم! خيلي واسم دردناکه چون قسمت خيلي بزرگي از شخصيت من الآن در هرميون نهفته ست. من از نظر احساسي و اخلاقي خيلي نسبت به هرميون احساس نزديکي ميکنم -البته ميدونم که جي.کي.رولينگ اين شخصيت رو نوشته- ولي احساس من اينه. به هر حال بخشي از شخصيت هرميون در فيلم ها رو من بهش دادم بنابراين اگه کسه ديگه اي اين نقش رو بازي کنه واسم خيلي عجيب غريب و ناراحت کننده ست!

× بدترين لباسي که مجبور شدي براي نقش هرميون بپوشي چي بود؟
اما: شايد بدترينشون -در اين فيلم آخر- بلوز پشمي و دامن پيچازي که بي نهايت تنگ بودن. جداً غير قابل تحمل بود.

× اجازه داري بين فيلم چهره ات رو تغيير بدي؟
اما: زماني که مطمئن بشم اونا براي فيلمهاي ديگه به من احتياج ندارن، اجازه دارم هر کار دلم بخواد بکنم. البته فعلاً کاراي کوچيک عيبي نداره. من اين هفته دارم گوشم رو سوراخ ميکنم.

× بيشترين ولخرجي اي که کردي چي بوده؟
اما: من واسه خودم يه لپ تاب خريدم، مطمئناً بزرگترين ولخرجي اي بوده که از زمان بازي در فيلم هاي هري پاتر کردم. البته من واقعاً به پولم دسترسي ندارم، اون پولها تا 18 سالگي من در بانک نگهداري ميشن و تا اون موقع ابداً دست من بهشون نميرسه و همونجا مي مونن.. تنها وقتهايي که من ميتونم از پولم برداشت کنم موقع لباس خريدن براي بزرگداشت و اکران فيلمها و يا يه همچين مواردي هستش.

× موقع باس انتخاب کردن، از طرف طراحهاي لباس چيزاي مجاني ياد ميگيري(خنده)؟
اما: نه، فکر کنم اين کارا برام خيلي زود باشه. البته اميدوارم بزودي يه چيزايي واسم بفرستن تا منم ياد بگيرم!

نظر فراموش نشه.




نگارده شده توسط آقا/خانم در ساعت 19:30 و تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385

لطفا براي بچه هاي زير 2 سال نيز بليط تهيه بفرمائيد
لطفا آب دهان خود را كف وب لاگ نريزيد
لطفا روي در دستشويي وب لاگ نام خود را هك نكنيد
لطفا وب لاگ ما خانه ي ما


::::: _-_-__-_-_

 




نگارده شده توسط آقا/خانم در ساعت 18:54 و تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385

لطفا براي بچه هاي زير 2 سال نيز بليط تهيه بفرمائيد
لطفا آب دهان خود را كف وب لاگ نريزيد
لطفا روي در دستشويي وب لاگ نام خود را هك نكنيد
لطفا وب لاگ ما خانه ي ما


::::: _-_-__-_-_

خبر خبر!!

مرگ هری

حتما همه ی شمادنيل رادکليف را می شناسيد.همان نوجوانی که باايفای نقش هری پاتر به شهرت جهانی وثروت بی اندازه رسيد.دنيل درموردشخصيت محبوب هری پاترگفت:باکمال تأسف بايد بگويم احتمال مرگ هری درکتاب اخروجوددارد وبه همين دليل ميتوان گفت که بيش از۷فيلم براساس اين مجموعه ساخته نمی شود.خبرمرگ هری پاترزمانی مطرح شدکه دريکی ازکنفرانسهای خبری جی.کی.رولينگ{نويسنده ی داستانهای هری پاتر}درپاسخ به اين سئوال که دوران جوانی هری چگونه خواهد بود گفت:شمابايد منتظر بمانيدوببينيد که ايااين شخصيت تاسنين جوانی زنده می ماندياخير.

زندگی بدون هری

جی.کی.رولينگ دريادداشت روزانه ای که روی سايت خودگذاشته اعلام کرده که درحال حاضرباهيجان وترس درحال برنامه ريزی برای نوشتن اخرين قسمت هری پاتراست.اوهمچنين گفته است که درچندهفته گذشته مشغول تنظيم طرح اخربوده وازهمين ماه نوشتن ان رااغاز می کند.رولينگ نوشته:اصلانمی توانم زندگی بدون هری راتصورکنم.تاامروز بيش از ۳۰۰ميليون نسخه ازکتابهای هری پاتر درسراسر جهان به فروش رفته است.

چند خبر به نقل از سایت جادوگران:

یادداشتی از اما واتسون   کارگردانی آلفونسو   خواندن هری پاتر   تولد رون و جادوگر ماه

مصاحبه اي با دني:

من اين نياز رو در خودم احساس مي كنم كه به مردم بگم كه توانايي بازي در فيلم هاي بيشتر از هري پاتر رو هم دارم. وقتي اين موضوع گفته بشه، ديگه نقش ها رو به طور مخصوصي انتخاب نمي كنم چون با هري پاتر تفاوت دارند. آدم بايد در قضاوت در مورد يك نقش ببينه كه اين نقش چي هست و كي قراره اونو بازي كنه. اين موضوع وقتي كامل ميشه كه فيلم هايي كه در راه من قرار مي گيرن كاملاً با هري تفاوت داشته باشن، و اين پاداش خيلي خوبيه. گفتن اي موضوع كه، هري پاتر نقش خيلي طاقت فرسا و چالش انگيزيه. من نميذارم اين موضوع جا بيفته كه هري نقش خيلي آسونيه، چون نيست. اما با بازي در نقش هايي مثل «اكوس» و «پسرم، جك» كه داستاني از جنگ جهاني اول در مورد روديارد كيپلينگ (نويسنده بريتانيايي) و پسرش است، و «پسران دسامبر» كه پارسال بازي كردم، اميدوارم مردم منو طور ديگري ببينن."

منبع خبر: http://www.harry-mel-niloo.blogfa.com/

چه کسی ازچه تيمی خوشش مياد:

باستان شناس:پرسپوليس

مسافر:راه اهن

مسافرکش:پيکان

کشاورز:تراکتورسازی

سحرخيز:پگاه

ازاديخواه:استقلال

شکارچی:عقاب

اهنگر:ذوب اهن

کارمندفرودگاه:هما

برقکار:برق شيراز

 تانكس در فيلم ۵:تانكس




نگارده شده توسط آقا/خانم در ساعت 18:52 و تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385

لطفا براي بچه هاي زير 2 سال نيز بليط تهيه بفرمائيد
لطفا آب دهان خود را كف وب لاگ نريزيد
لطفا روي در دستشويي وب لاگ نام خود را هك نكنيد
لطفا وب لاگ ما خانه ي ما


هري پاتر ::::: _-_-__-_-_

به نام خدا

: سلام اسم من غزله و از طرفداراي پروپا قرص كتاب فيلم بازيگر و.... هري پاترم

 

زندگي نامه:

جي.كي.رولينگ
پدر و مادر من ، هر دو اهل لندن بودند .آنها در قطار كه از ايستگاه كينگركراس لندن ، به آرجورات اسكاتلند مي رفت با هم آشنا شدند . در آن موقع هر دو 18 سال داشتند . پدر من به اسكاتلند مي رفت تا به « نيروي دريايي سلطنتي » ملحق شود . مادرم نيز به اسكاتلند رفت تا به«انجمن حقوق زنان بپيوندد مادر من در آن روز گفته بود كه سردش سردش شده است و پدرم كتش را به او داده بود تا گرم شود . آنها دقيقاً يك سال بعد از اين ماجرا ، ازدواج كردند . زماني كه آنها 19 ساله شدند ، پدرم از « نيروي دريايي سلطنتي » جدا شد و به حومه برستول ، در غرب انگلستان مهاجرت كرد . مادرم در بيست سالگي به من زندگي داد ، من يك بجه شيطون بودم .
فكر سنگ جادو ، از عكسهاي بچگي ام كه در آنها به توپ مورد علاقه باديم كه پوشيده از حبابهاي رنگي بود به ذهنم رسيد خواهرم « دي » يك سال و يازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد « دي » را خيلي راحت مي توانم به ياد بياورم . بهر حال من براحتي به ياد مي آورم كه درآشپزخانه مشغول بازي كردن با اسباب بازي پلاستيكي ام بودم و پدرم مشغول قدم زدن در آشپزخانه بود . بعد بسوي اتاق خواب ،پيش مادرم رفت ، همان كسي كه به خواهرم در اتاق خواب زندگي داد . من خاطراتم را بطورصحيح بياد ندارم اما بعد از مدتي ، من اين خاطره را با مادرم چك كردم . همچنين من يك عكس سياه و سفيد دارم . از زماني كه قدم زنان دست به دست پدرم به اتاق خواب رفتيم و مادرم را ديدم كه در لباس شب اش درست در كنار خواهرم خوابيده بود « دي » مانند مادرم موهايي كاملاً سياه و چشماني به رنگ قهوه اي تيره داشت. ( هنوز هم داره ) اون مطمئاً از من خيلي زيباتر بود. (هنوز هم هست ) من فكر مي كنم ، والدينم تصميم گرفتند كه من نور چشمشون باشم .وقتي ديدم كه كسي به به صورت زيباي « دي » توجهي نمي كند ، من به « دي » توجه كردم.ما بي شك مجبور بوديم كه سه قسمت از دوران بچگي مان را مثل گربه هاي وحشي درون يك قفس بسيار كوچك زنداني باشيم. « دي » كنار ابرويش زخم شد و اين در زماني اتفاق افتاد كه من از عصبانيت چيزي را به طرف او پرتاب كردم، اما هرگز انتظار نداشتم كه با « دي » اصابت كند. من سهي كردم عذرخواهي كنم و براي زخم او يخ آوردم ( براي اينكه درد زخمش آروم بشه، جوآن رفته و يخ آورده ). مادرم رو هيچ‌وقت اينقدر عصباني نديده بودم.
ما ويلامون و حومه‌ي بريستول را زماني كه چهار سال داشتم ترك كرديم و به وينتربورن در يك خانه‌ي دوطبقه رفتيم. من و «دي» هر دو توافق داشتيم كه هيچ‌كداممان از آن خوشمان نميآيد. يادم مي‌آيد كه من و «دي» هيچ وقت با هم كلنجار نمي‌رفتيم، در واقع من و «دي» براي هم دوستان صميمي بوديم. او معمولاً خودش از من درخواست مي‌كرد كه برايش داستان بگويم و من براي او كلي داستان مي‌گفتم. معمولاً داستان‌هاي من به شكل داستان‌هايي در مي‌آمدند كه ما جاي شخصيت‌هاي اصلي آن بازي مي‌كرديم. معمولاً وقتي زياد بازي مي‌كرديم، من خسته مي‌شدم ولي «دي» هميشه دوست بازي كند ( چون اغلب نقش‌هاي اصلي را به او مي‌دادم). در محل جديد زندگي ما، تعداد زيادي بچه وجود داشت كه ما با آنها بازي مي‌كرديم. در بين بچه‌ها خواهر و برادري بودند كه فاميل آنها «پاتر» بود. من هميشه فاميل آنها را دوست داشتم، حتي بيشتر از فاميل خودم رولينگ. آن برادره اسمش هري بود. مادرش ( مادر هري ) ميگش كه من و هري سعي مي‌كرديم كه شبيه به جادوگراها لباس بپوشيم. من نمي‌دونم كه كدوم يك از خاطرات درسته. من تنها چيزي كه يادم هست اينه كه يك پسر بود كه يك دوچرخه داشت كه همه‌ دوست داشتند سوار دوچرخه‌اش بشوند. يك روز « دي » از من درخواست كرد كه سوار دوچرخه بشه، ولي اون پسره با سنگ «دي» رو زد براي همين من اونو با يك شمشير پلاستيكي محكم زدم ( من تنها كسي بود كه به طرف «دي» چيزي پرتاب مي‌كردم ).
من از رفتن به مدرسه در وينتربورن لذت مي‌بردم. مدرسه سرشار از سرگرمي‌هاي آرام‌بخش بود، مثلاً: كوزه‌گري، نقاشي و داستان كه براي من لذت‌بخش بود.
به هر حال والدينم هميشه دوست داشتند در طبيعت زندگي كنند. حدود 9 سالم بود كه به تاتشيل رفتيم. يك دهكده‌ي كوچك درست بعد از چپستو در ولِز.
مهاجرت ما درست مصادف شد با مرگ مادربزرگ محبوب من، اتلين، همان كسي كه اسم خودش را بر روي من گذاشته بود. شكي نيست كه احساس من در آن زمان اصلاً از مدرسه جديد خوشم نيايد. ما در تمام طول روز پشت ميز خود نشسته بوديم و تخته سياه را نگاه مي‌كرديم. مدرسه‌ي من «واي‌دين»، جايي كه من يازده‌ساله بودم، جايي بود كه من با « سين هريس » آشنا شدم. همان كسي كه ايده‌ي حفره‌ي اسرار را در من به وجود آورد. او يك فورد آنجلياي اصل داشت. او اولين دوست من بود كه مي‌توانست با ماشين سفيدش رانندگي كند و دور بزند و اين يعني آزادي. من از پدرم خواستم كه همين چيز را به من بده. چيزي كه بدترين چيز براي موقعي كه شما تينيجر هستيد، هست. بعضي از شادترين خاطراتم برمي‌گرده به سال‌هاي تينيج‌ام در تاريكي ماشين سين. او اولين كسي بود كه به طور جدي، فكر نويسنده شدن را در سرم انداخت و تنها كسي بود كه باعث شد در اين زمينه‌ موفق باشم و اين ارزشش خيلي بيشتر از آن چيزي بود كه بهش گفتم. بدترين اتفاقي كه در دوران تينيجي‌ام افتاد اين بود كه مادرم مريض شد، سيستم عصبي او دچار اختلال شده بود. در آن موقع 15 سال داشتم و شنيدن اينكه او به سختي بيمار شده براي من يك شك وحشتناك بود. من مدرسه را در سال 1983 ترك كردم و به تحصيل در دانشگاه اگزتر در جنوب سواحل انگلستان مشغول شدم. من فرانسوي ياد مي‌گرفتم كه كار اشتباهي بود. من مجبور بودن زبان‌هاي زنده‌ي مدرن جهان را ياد بگيرم، ولي اين كار به كجا منتهي شد؟ من يك سال زندگي‌ام را در شهر پاريس گذراندم. بعد از ترك دانشگاه من در لندن كشغول به كار شدم. طولاني‌ترين شغل من « عفو جهاني » بود. سازماني كه عليه پايمال كردن حق انسان‌ها در تمام دنيا فعاليت مي‌كرد، ويل در سال 1990 من و دوست‌پسرم تصميم گرفتيم كه باهم به وينچستر برويم. آن موقع آخر هسته بود. من سوار يك قطار شلوغ در راه لندن بودم كه ناگهان فكر هري‌پاتر به سادگي به سرم افتاد. من از شش سالگي مي‌نوشتم ولي هرگز به چنين چيزي فكر نكرده بودم. در آن موقع من خودكاري همراه نداشتم، به همين دليل از ديگران براي قرض گرفتن خودكار سوال كردم. الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه واقعاً، به تاخير افتادن حركت قطار كه باعث شد من چهار ساعت يك جا بنشينم و تمام افكارم رو سر هري پاتر متمركز كنم، واقعاً اتفاق خوبي بود. در همان زمان بود كه يك مو سياهِ ( كسي كه موي سياه دارد )، پيشاني‌ زخم در ذهنم متولد شد. پسري كه نمي‌دانست جادوگر است مرتب كامل‌تر و واقعي‌تر مي‌شد. فكر مي‌كنم كه اگر در آن روز خودكاري به همراه داشتم و مي‌توانستم فكرهايم را به روي كاغذ بياورم، الان مي‌تونستم داستان رو خيلي جالبتر بنويسم. من تعجب مي‌كنم كه به خاطر به همراه نداشتن يك خودكار كلي از تصوراتم را از دست دادم. من نوشتن سنگ‌جادو را شروع كردم. آنها اولين صفحاتي بودند كه بدون اينك هبراي پايان كتاب تصميمي گرفته باشم مي‌نوشتم. من همراه با افكارم به منچستر رفتم. افكار من مرتب در جهات عجيب و مختلف رشد مي‌كرد كه تمام آنها در مورد هري بود كه در هاگوراتز تحصيل مي‌كرد. ناگهان در 30 دسامبر 1990 اتفاقي افتاد كه دنياي هري مرا براي هميشه تغيير داد. مادر من مرد. دوران وحشتناكي بود. پدرم، من و دي از نظر روحيه ويران شده بودم. مادر من فقط 45 سال داشت و ما حتي تصور هم نمي كرديم كه مادر در اين جواني بميره. احساس مي‌كردم كه تحت فشار قرار گرفته‌ام و شكنجه را در قلبم حس مي‌:ردم 9 ماه بعد براي اينكه افسردگي من از بين بره به پرتقال سفر كردم. من در يك موسسه زبان براي تدريس زبان انگليسي كار گير آوردم. من فكر هري‌پاتر را كه هنوز در حال رشد كردن بود با خودم برده بودم. اميدوارم كه ساعات كار جديدم ( فكر مي‌كنم ظهرها و غروب ) براي زخم ناشي از مرگ مادرم، مرهم باشد و در همان زمان بود كه حس مرگ والدين هري، در ،‌در ذهن من عميق‌تر و واقعي‌تر شد. در هفته‌هاي اولي كه من در پرتقال بودم، قسمت مورد علاقه‌ام را نوشتم: « آينه‌ي حقيقت ( جادويي) ». اميدوار بودم زماني كه از پرتقال بازميگردم يك كتاب تمام شده در زير بغلم داشته باشم. ولي در واقع چيز بهتري به دست آوردم: دخترم! من با يك مرد پرتقالي آشنا شدم و ازدواج كردم و حاصل اين ازدواج جسيكا بود. من و جسيكا به ادينبورگ رفتيم، جايي كه خواهرم دي زندگي مي‌كرد، درست در كريسمس 1994. من دوباره شروع به تدريس زبان انگليسي كردم و مي دانستم با وجود تدريس تمام وقت و آماده كردن درس قبل از كلاس و نگهداري از يك بچه‌ي كوچك اصلاً وقت نوشتن كتابم را نخواهم كرد. با اين حال زماني كه جسيكا در گهواره‌اش به خواب فرو مي‌رفت، من به نزديك‌ترين كافه مي‌رفتم و ديوانه‌وار مي‌نوشتم. من تقريبا هر روز عصر به نوشتن مشغول مي‌شدم. گاهي اوقات از كتاب متنفر مي‌شدم در عين حالي كه عاشقش بودمبلاخره تمام شد. من سه قسمت اول كتاب را در يك پوشه‌ي پلاستيكي زيبا گذاشتم و براي يك نماينده فرستادم و او آنها را درست در همان روزي كه دريافت كرده بود، پس فرستادولي نماينده‌ي دوم براي من يك نامه فرستاد و از من خواست تا فصل‌هاي بعدي كتاب را برايش بفرستم. نام او كريستوفر بود. او براي من تعداد زيادي ناشر پيدا كرد،‌ اما بيشتر آنها قبول نكردند. در آگوست 1996 كريستوفر، با من تماس گرفت:
نشر بلومسري قبول كرده!
گوش‌هايم حرف‌هايي را كه مي‌شنيد باور نمي‌كرد.
منظورت اينه كه كتاب براي چاپ ميره؟
من احمقانه اين سوال را تكرار مي‌كردم.
آيا واقعاً در؟
بعد من از خوشحالي فرياد مي‌زدم و به هوا پريدم. جسيكا در حالي كه بر روي صندلي پايه‌ بلندش نشسته بود از خوردن چاي لذت مي‌برد و بعدها فهميد چه اتفاقي افتاده.  منبع:  وبلاگ پسري كه زنده ماند



نگارده شده توسط آقا/خانم در ساعت 18:38 و تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385

لطفا براي بچه هاي زير 2 سال نيز بليط تهيه بفرمائيد
لطفا آب دهان خود را كف وب لاگ نريزيد
لطفا روي در دستشويي وب لاگ نام خود را هك نكنيد
لطفا وب لاگ ما خانه ي ما


منوي كابري
وب لاگ من ايميل من

 ! اين وب لاگ تمام و كمال مطعلق به هري پاتريست ها مي باشد . لطفا تا اطلاع ثانوي شماره گيري نفرمايئد

خوش آمديد ! اميد وارم در اين وب لاگ لحظات خوشي را داشته باشيد . لطفا ما را از پيشنهادات و انتقادات خود با خبر كنيد . باشكر : ..:: مدريت وب لاگ ::..

       اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !